تبلیغات
Engineering - ::. تله موش ( داستانی زیبا ) .::
 
     Engineering

           °°√ جدید ترین ها √°° عکس . موبایل . نرم افزار . اس ام اس . کلیپ . کتاب . بازی و ......


HTML clipboard

تله موش


HAMED564

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.

HTML clipboard

 

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :" كاش یك غذای حسابی باشد ."

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :" توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . "!

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : " آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد."

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : "آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود".

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست

مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

 

مخلص کلام : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به شما ندارد ، كمی بیشتر فكر كنید.. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!
 





طبقه بندی: داستان های کوتاه جالب،  خانواده، 
برچسب ها: ::. تله موش ( داستانی زیبا ) .::، داستان کوتاه،  

ارسال بهداغ کن - کلوب دات کام  گزارش لینک خراب


نوشته شده در تاریخ جمعه 12 فروردین 1390 توسط حامد افخمی
 Hamed564درباره وبلاگ


New Page 2 New Page 1

Hamed564

 

------------------------------

رتبه وب سایت حامد564

------------------------------

وضعیت من در یاهو


 گفتگو

------------------------------

من در کلوب دات کام 

------------------------------

این وبلاگ را به دوستان خود معرفی کنید

نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:
نام شما:
ایمیل شما:

------------------------------

------------------------------

------------------------------